ميرزا حسن حسينى فسايى
504
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
بناى رياضت و خواندن اوراد را گذاشت و از نخوردن غذا و غلبه سودا ، كارش به ماليخوليا رسيد « 1 » ، روزى براى او خبر آوردند كه صفى ميرزا پسر شاه سلطان حسين از حبس فرار نمود و پيش از آنكه صحت و سقم اين خبر را معلوم كند ، تمامت شاهزادگان را حاضر ساخته ، به دست خود و يك نفر افغان آنها را شربت شهادت چشانيد و دو نفر از آنها كه طفل « 2 » خردسال بودند گريخته ، پناه به شاه سلطان حسين برده ، فرزندان خود را در آغوش كشيد و محمود خنجرى به جانب آنها انداخت و آن خنجر بر بازوى شاه سلطان حسين رسيده ، زخم نموده ، خون جارى گرديد ، پس غضب محمود فرو نشسته از آن دو طفل و شاه سلطان حسين درگذشت و شماره شاهزادگان مقتول به سى و نه نفر رسيد « 3 » و بعد از اين عمل ، ماليخوليا بر او غالب گشت كه گوشت بدن خود را كنده مىخورد و افغانان مير اشرف را به پادشاهى برداشته ، او را اشرف سلطان گفتند و سر محمود را بريده به حضور اشرف سلطان رسانيدند « 4 » و قصاص مير عبد اللّه پدر اشرف را نمودند . [ وقايع فارس در روزگار اشرف افغان ] و اين واقعه در دوازدهم شعبان اين سال [ 1137 ] : اتفاق افتاد و زمان سلطنت شاه محمود دو سال و هفت ماه شد « 5 » و مدت عمرش بيست و هفت سال بود و شاه طهماسب ، ايلچى به صوب روم و ديگرى به جانب روس فرستاد و دولت روم اعتنائى به ايلچى ايرانى نكرده ، بازگرديد و پادشاه روس شرط نمود كه طايفه افغان را از ايران بيرون نموده ، به ازاى اين زحمت بلاد استراباد و مازندران و گيلان و باكو و ممالك داغستان و شهر دربند را دريافت كرده ، ضميمه ممالك روسيه نمايند « 6 » و سپاه روم به حدود ايران رسيده ، كردستان و ممالك ايروان و نخجوان و مراغه و خوى و تمامت ممالك ارمنيه را تسخير كرده ، به صوب تبريز نهضت نمودند « 7 » و شاه طهماسب به مصلحت وقت شهر تبريز را گذاشته به صوب بلدهء اردبيل رفته ، رحل اقامت انداخت و اهل تبريز با آنكه باروى شهر از زلزله خراب شده بود و توپ در شهر نداشتند فرار را ننگ شمرده آماده جنگ شدند و عبد اللّه پاشا ، والى مملكت وان با بيست و چهار هزار نفر مرد سپاهى ، براى تسخير شهر تبريز ، با جمعى رعيت بىسلاح جنگ كرده ، شكست فاحش يافته ، به شتاب روى به وادى فرار گذاشت و بيشتر از سپاه رومى كشته شمشير بازاريان تبريزى گرديد و چون خبر اين واقعه به قسطنطنيه « 8 » رسيد پنجاه هزار نفر سپاه ، مأمور فتح تبريز شد ، به سردارى عارف - احمد پاشا ، روانه گرديدند و اهل تبريز به شمشير و تفنگ چند فرسخ آن سپاه را استقبال كرده ، مردانگى و دلاورى فوق العاده نموده ، عاقبت شكست يافته ، به شهر آمده ، كوچهبندها را محافظت
--> ( 1 ) . ر ك : تاريخ ايران ، ملكم ، ج 2 ، ص 8 . ( 2 ) . در متن : ( خوردسال ) . ( 3 ) . ر ك : تاريخ ايران ، ملكم ، ج 2 ، ص 8 . ( 4 ) . يكى از محرران فرنگستان گويد اشرف تا سر محمود را برايش نياوردند بر تخت ننشست و يكى ديگر گويد كه محمود به سختى هرچه تمامتر مرد ، شيخ محمد على حزين گويد كه مادرش چون ديد كه از حياتش اميدى نيست گفت تا او را خفه كرده ، از زحمت بيمارى برهانند . . . تاريخ ايران ، ج 2 ، ص 8 . ( 5 ) . ر ك : تاريخ ايران ، ملكم ، ج 2 ، ص 8 : مدت سلطنت او را ( سه سال ) مىداند . ( 6 ) . ر ك : جهانگشاى نادرى ، ص 17 ، و تاريخ ايران ، ملكم ، ج 2 ، ص 9 . ( 7 ) . ر ك : جهانگشاى نادرى ، ص 17 ، و تاريخ ايران ، ملكم ، ج 2 ، ص 9 . ( 8 ) . در متن : ( قسطنيه ) .